خاطره یک وکیل(داستان یک خیانت)

وقتی به من زنگ زد من نوشهر بودم برای یه مسافرت تفریحی و رها شدن از مشغله های روزمره با چند تا از دوستام رفته بودیم کناره نوردی ..... این اصطلاحی بود که هر وقت از جاده تهران رشت به سمت گیلان حرکت میکردیم و با ماشین درب و داغون سالی تمام کناره مازندارن و گیلان رو تا ابتدای جاده فیروزکوه در عرض یک هفته طی میکردیم به کار می بردیم .... 
در هر حال وقتی اون زن به من زنگ زد تازه به نوشهر رسیده بودیم میگفت شماره ام رو از موبایل خواهرش برداشته صداش به شدت می لرزید ازم میخواست که کمکش کنم نمیدونم چی تو صداش بود که نتونستم باقی راه رو با بچه ها برم و ازشون جدا شدم ... وقتی توی دفترم دیدمش به همراه همسرش و دختر کوچیکش اومده بود بریده بریده حرف میزدو مشخص بود اسراری داری که نمیخواد کسی ازش با خبر بشه از همسرش خواستم که ما رو تنها بگذاره و اون با بی میلی دخترش رو در آغوش کشید و از اتاق رفت بیرون . 

اشک از چشمانش سرازیر شد و وقتی حرف زد تازه متوجه شدم که مشکلی در خصوص پرونده قاتل خواهرش داره و وقتی بیشتر توضیح داد خواهرش رو به یاد اوردم........

وقتی خواهرش رو دیده بودم مطمئن بودم که تا کنون زنی به زیبایی او ندیده ام علاوه بر چهره و ظاهر بسیار دلفریبش چشمانی سبز اما مثل فولاد نافذ داشت که کسی برای بیش از چند لحظه توانایی نگاه مستقیمش رو نداشت ... خواهرش هم مثل خودش با چشمانی اشکبار به دفترم امده بود و می گفت که همسرش اون رو متهم به خیانت کرده و یکی از دوستانش رو وادار کرده که نقش دوست پسر زنش رو بازی کنه تا بتونه بدون هیچ گونه حق و حقوقی اون رو طلاق بده ... و ازش در دادسرای منکرات شکایت کرده .. من اون روز خیلی باهاش حرف زدم و آرومش کردم و گفتم که همسرش هیچ کاری نمیتونه بکنه و من حتما کمکش می کنم 

و او توضیح داد که چند شب پیش خونه بودم که از توی راهرو صدای داد و فریاد شنیدم و وقتی به راهرو رفتم دیدم همسرم یقیه یه مرد جوان رو گرفته و داد میزنه که گرفتمش رفیق زنم رو گرفتم و به شدت داره کتکش میزنه و اون جوان بعد از کمی درگیری فرار میکنه و همسایه ها همه جمع میشن و شوهرم زنگ میزنه به پلیس و من رو می برن به کلانتری و پرونده سازی میشه و قراره که دو روز بعد در دادسرای منکرات مطهری حاضر بشیم ..... ازش خواستم که درباره زندگی اش توضیح بده گفت : با همسرم توی راه دبیرستان آشنا شدیم و انقدر عاشق هم شدیم که بخاطرش حتی نتونستم دیپلم بگیرم . بعد از ازدواج همسرم روز به روز به من بدبین تر میشد و من رو بیشتر کنترل میکرد و انقدر بدبینی اش زیاد شد که حالا دچار توهم شده و اینکارها رو میکنه . 
بعد از تمام شدن حرفاش ازش خواستم که با من صادق باشه و هیچ نکته ایی رو از من پنهون نکنه چون من برای دفاع به همه چیز نیاز داشتم و او به من اطمینان داد که همه حقیقت رو گفته ...

دو روز بعد دادسرای جرائم منکرانی خیابان مطهری 

روبروی بازپرسی اخمو با چهره ایی گرفته نشسته ایم . بازپرس در ابتدا امر به من گوشزد کرد که چون مرحله تحقیقات مقدماتی است من اجازه حرف زدن و دخالت کردن در سوال و جوابها ندارم اما اگر مایل باشم میتوانم در جلسه حضور داشته باشم و سوال و جوابها شروع شد و ستاره منکر همه ادعا های شد که وکیل همسرش مطرح میکرد و من در سکوت کامل به چهره همسرش نگاه میکرم مردی کوتاه قامت با رنگ پریده و موهای اشفته که مدام با دستهایش آنها را آشفته تر میکرد ..... 
چشمانش مرطوب بودند و خودش کلافه به نظر میرسید آخرین جمله ایی که شنیدم تقاضای وکیل شاکی برای گرفتن دستور قضایی در خصوص گرفتن پرینت تلفن همراه و تلفن منزل در طی شش ماه گذشته بود و بعد از اینکه دستور لازم صادر شد ختم اولین جلسه بازپرسی اعلام گردید 

وقتی از دفتر دادگاه خارج شدیم مرد با خنده ایی عصبی به طرف ستاره حمله ور شد که با دخالت مامورهای حاضر در راهروی دادگاه او را دور کردند ... ستاره مضطرب به نظر میرسید . با هم به سالن انتظار طبقه همکف رفتیم و روی نیمکتی نشستیم . ستاره از من پرسید : 
اگر توی پرینتها چیزی باشه اونها چیکار می تونند بکنند 
و من انگار از روز قبل منتظر این حرف باشم نفس عمیقی کشیدم و ازش خواستم که اینبار همه واقعیت رو بگه و اون گفت که :

بعد از ازدواج با همسرش فهمیده که ازدواجش شتابزده بوده و زود تصمیم به ازدوج گرفته اما دیگه دیر شده و همسرش هم به هیچ عنوان حاضر نیست که از هم جدا بشن و او هم سعی میکنه با سرکشی شوهرش رو تحت فشار قرار بده و در این میان با پسری در محل زندگی اشون اشنا میشه و کمک کم فکر میکنه که میتونه حالا که همسرش حاضر به جدایی نیست او هم زندگی خودش رو داشته باشه و این راه رو ادامه میده تا زمانی که یکی از دوستانش رو به خونه میاره و همسرش خبر دار میشه و او رو موقع فرار در راهروی خانه گیر می اندازه .... 

با شنیدن حرفاش غرق در تاسف شدم به یاد چهره آشفته و غمزده همسرش افتاده و احساس کردم غروری شیطانی تمام زیبایی چهره ستاره رو از بین برده اینکه او با دهها مرد بعد از ازدواجش رابطه داشتن بدون داشتن دلیلی که حداقل یکی از این رابطه ها رو توجیح کنه برام قابل قبول نبود ......
همونجا ازش عذر خواهی کردم و گفتم که نمیتونم وکالتش رو بپذیرم و انصراف خودم رو اعلام کردم هیچ کدوم از خواهش هاش هم نتونست من رو وادار کنه که از چیزی دفاع کنم که هیچ دلیلی برای دفاع از اون وجود نداشت .... 
و این آخرین بار بود که ستاره رو دیدم اما حالا خواهرش سیاهپوش گریان جلوی من ایستاده بود و از من میخواست که وکالت پرونده قتل ستاره رو قبول کنم . ... 

و شنیدن داستان این پرونده برایم خیلی تلختر از داستان زندگی ستاره بود وقتی شنیدم که همسرش موفق نشده که ستاره رو محکوم به رابطه نامشروع کنه و ستاره به کمک وکیلی که گرفته تبرئه میشه و همسرش ناچار میشه خودش اون پسر رو پیدا کنه و در درگیری که بینشون پیش میاد اون پسر کشته میشه و همسر ستاره به زندان میره تا زمانی که دادگاه تشکیل بشه . خواهر ستاره ادامه میده که ما نمی دونیم که شوهرش چطور ستاره رو راضی میکنه که به ملاقاتش در زندان بره و انقدر اظهار پیشمونی میکنه که ستاره حاضر میشه درخواست یه ملاقات خصوصی در زندان رو بده و در شبی که به دیدار همسرش رفته بود به دست او با روسری خفه میشه ..............................

من وکالت این پرونده رو هم قبول نکردم و وقتی او رفت برای معصومیت از دست رفته یک زن یک زندگی و یک مرد به تلخی گریستم و به یاد دو پسر ستاره افتادم که حالا حتما روزگار خوشی نداشتند.........